تبليغاتX
.
با این همه کتاب دور وبرم حس انسان کوچیکی رو دارم که به مسایل بزرگ گیر داده.. و دقیقا هم نمی دونه چه قلطی داره میکنه!!! به ناخونام لاک قرمز زدم و حالا وقتی انگشتام رو دکمه های کیبورد تیک پیک تیک میکنن خوشم مییاد بهشون نگاه میکنم و انگار دستای من نیستن...

دستای یه دختر بچه ی ۶ ساله هستن که از پنجره ی زیر زمینشون می ترسید... جوجه فینگیلی  زردشو تو بلوزش میذاشت و جوجه گرمش میشد لا لا میکرد بعدم که بیدار میشد پی پی...

...

.

زمان  واسه همه میگذره...

به من که میرسه

 از روم می پره....

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

تصویر مرد کوری

که می خواست گل بچینه

برای معشوقه اش

و

 اشتباهی

 گل هارو له کرد

و معشوقه اش

اشتباهی

مرد دیگری

رو

که به خوبی این وقایع رو میدید

بوسید..

توی ذهنم..

توی ذهنم..

اشتباهی...

اشتباهی

.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

IF GODOT comes

tell him to wait

... (a graffito)

>

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

کبوتره با سرعت دیوانه ای خورد به در شیشه ای.. البته از کبوتر چاق تره... اسمش فاخته ست...

یه کمی بی حاله.. بغلش کردم و با اینکه میدونم کله اش خورده به در ..دارم بال هاشو بررسی میکنم...

۲ ساعتیه که تو اتاقه... بهش برنج دادم و آب.. به زور!!

اگه من تو سرزمین فاخته ها سرم میخورد به در شیشه ای... کسی کمکم میکرد؟..

یه آهنگ مظلومی اومده تو ذهنم... هرچی به مغزه فشار میارم که یادم بیاد فایده نداره.. نشسته یه گوشه و خودشو معرفی نمیکنه... فقط گاهی میگه:

any time any time you want me

وای خدایا اینو کی می خونه ه ه ه ه ه ه ه ه ه....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

Golaud: Melisande!...tell me the truth, for the love of God!

Melisande: why have I not told you the truth?

Golaud: Do not lie thus in the hour of death!

Melisande: who is going to die? is it I?

Golaud: You, You! and I too, after you!... And we must have the truth...we must at last have the truth, do you hear? Tell me all! Tell me all! I forgive you all!

Melisande: Why am I going to die? I did not know!!!

Golaud: You know it now!... it is time! it is time! Quick! quick! the truth! the truth!...

Melisande: the truth ...the truth...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

Oh, Give me Liberty!

For even were paradise my prison, Still I sould long to leap the crystal walls

John Dryden..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

دلم براش تنگ میشه..ولی بهش نمیشه گفت... میگه زودی میگذره...یک سال...

آره فکر کنم چیزی نباشه... هی باید سیصد و شصت و پنج روز اینا از خواب بیدار شی.... تا شب منتظر بمونی...از انتظار که ضایع شدی بازم صبر کنی... شاید که بیاید...

میگه پول که داشته باشه برمیگرده... شاید برای همیشه بمونه...  با خودم فکر میکنم کاش اونقدر پول داشتم که اونایی رو که دوس دارم نذارم حتی یک روز هم دور باشن... چه فکر کودکانه ای....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

.

Born too early and too late...

Still chasing her dreams

still empty handed

still silly

still soppy of the last kiss.....

still wondering if it would happen

someday

behind a weeping willow

again..

. 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  |