تبليغاتX
.
عنکبوت تنهایی در اضطرابهایش تار نمی تند .

به فکر تنها ترین روز زندگی اش است ، که بودش همان نبودش بود .

آیا دانست که بوده !

نبوده !

اصلا چه بوده ؟!

..

کاش جوجه اردک ها و عنکبون ها بال داشتند .

مارمولک ها هم گاهی !

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

A spider wanders aimlessly within the warmth of a shadow
Not the regal creature of border caves
But the poor, misguided, directionless familiar
Of some obscure Scottish poet

The mist crawls from the canal
Like some primordial phantom of romance
To curl, under a cascade of neon pollen
While I sit tied to the phone like an expectant father
Your carnation will rot in a vase

.....

.....

On the outskirts of nowhere
On the ring road to somewhere
On the verge of indecision
I'll always take the roundabout way
Waiting on the rain
For I was born with a habit, from a sign
The habit of a windswept thumb
And the sign of the rain
It's started raining

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

So if you ever decide that you have to escape
And travel the world, and you can't find a place
Well, you could wind up believing
That paradise is nothing more than a feeling
That goes on in your mind
So if ever find out what that is
There's something you could do

'Cause if I ever hold that golden dream again
I want to tell you
I'm gonna name it after you

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

...

it seems that im fine

oh...

lovely

i'm long dead and gone

...

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

فاصله ها همیشه بین ما لی لی می کنند ....

مانند بچه های بازیگوشی که نمیگذارند مورچه ها آرام بگیرند...

..

مانند من که وقتی بچه بودم بزرگ بودم..

و حال که بزرگم دارم می میرم از بزرگی...

...

ای خدای بزرگه آدمهای کوچک.....

...

منو می بینی یا پاشم واستم؟...! هوم؟؟!!

...

؟

.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

یعنی هیشکی نیست من باهاش خداحافظی کنم؟؟

بابام جان من قراره یه مدت گم و گور شم...شما ها کجا غیبتون زده؟؟

شما ها که بی معرفت نبودین.....

آهای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی.............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باشد که سراغ مرا از گنجیشک های کوچه پشتی بگیرین...باشد که سراغ مرا از کلاغ های پرتقالی میوه فروشی کوچه اونوری بگیرین...باشد که سراغ مرا از مارمولکای کز کرده در ترک های دیوار کوچه اینوری بگیرین.....

....

شایدم اصلا نگیرین...خوب من شه میدونم!!!

راستی می دونستین چشمامو حسرت گزیده؟؟

انگشتمو فاصله گزیده؟؟

فکرمو چی چی گزیده؟

خوب نمی دونین...

خوب ندونین بابام جان...مگه تقصیر منه؟ ها؟

...................

....................................

ولش کن اصلا...بی خیال...کارپه دیم طی کن...

ویتامین کی وی مغزم پایین اومده آخه...واسه همین این همه جیک جیک کردم که بگم

 

خداحافظ تا برنامه بعد کوچولو................

........

............................

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

شاملو می گفت:

"کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد..."

 

و من دیشب دیدم که شاپرک ارغوانی خوابهای سیاه و سفید من بال های خونینش را با نخستین درد باز کرد...و این خون دردآلود عین تقدس بود چونان که مریم مجدلیه به گیسو خون را از پای مسیح می زدود...

 

راستی چرا در آشپزخانه کاینات فقط چاشنی درد موجود است و به هر طعمی که بتواند به تو آرامش بدهد آن را می افزایند؟ آخ اگر مشتی سیر هفت ساله داشتم همه آن ها را در پاتیل جادوگران مکبث می ریختم...آن وقت می بایست در آن آشپزخانه مسخره را گل می گرفتند...............

 

وایستا ببینم گری!! کجا میری؟ یه نظری چیزی............

"راستشو بخوای این غم و غصه های جور وا جور تو زندگی یا مثل دردیه که می تونی باهاش بسازی یا مثل زنیه که نمی تونی بدونش بسازی...."

بابا گری مور تو دیگه کی هستی!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

دیشب زندگی آرام به خواب رفته بود... و مرگ با هزاران چشم بیدار... چشمان بسته زندگی بوی شن های کویر و دود آتش شبانگاهی می داد. دستان مرگ اما خارهای سرگردان کویر را می مانست که خود را از سپردن به دل سرخ فام شعله های شب زنده داران دریغ می کنند. از سرانگشتان زندگی آب قطره قطره می چکید...چونان که از مشک سوراخ ساربان...و هر قطره مرهمی بود بر دوره های صدساله تشنگی...ای کاش مرا مجال دیگری بودی تا هستی خود را تا فراسوی باید ها و نباید ها در زیر دانه دانه شن های روح کویر پنهان می ساختم. ای کاش آسمان ابری روح من را نیز با آسمان شبانه کویر خویشاوندی می بود تا هر شب به امید لمس آن همه آیینه بیداری را در نطفه خفه نکنم. نه مرغابی ها و قو ها را با کویر و خار نسبتی نیست که آن ها از دل آیینه آب می آیند. قصه آن ها همه حکایت آب است و پرکشیدن و رفتن...پدر می گفت "از خار پرس قصه" که آمدن و رفتن چه کاروان هایی را که شاهد نبوده است اما همچنان مانده است پا بر جا با ریشه ای به بلندی اعصار...با ریشه ای به کوتاهی توقع و امید های کویری اش...از خار پرس قصه که هر شب به غصه دل تو گوش می کند اما هیچ وقت تو را چو قصه فراموش نمی کند... و من خیره در شعله های ارغوانی آتش زیر لب تکرار می کنم: از خار پرس قصه... از خار پرس قصه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

We see a man who appears, but not the man who was expected, a man who is here by mistake - so there is a missing man, but it's not that one; but before disappearing quickly from the diegesis, he says one thing, that words betray thought, that images and sensations are much more powerful

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

But, truly, I have wept too much! The dawns are heartbreaking. Every moon is atrocious and every sun bitter

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

پیرمرده دم گوش الاغش درد دل می کرد...می گفت:

عشق مثل دارو می مونه...باید به موقع برسه...

........

....

مثل دارو

نه مثل نوشداروی پس از مرگ...

..

.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

you were born just to lose or to win
to be someone's child in the wind
to live between your mind and feelings
find your way check it out, learn each day
follow the lights not in vain
and you'll see I've touched your feelings

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

I seed de beginnin, en now I sees de endin

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

گنجیشک من چند روزه لب بوم نمی یاد

گنجیشک من چند روزه لب بوم نمی یاد

می دونین چی شده؟

گنجیشک من خروسک گرفته خوب...!

آخه تقصیر اون نبوده که...

همش تقصیر اون مارمولک موچولو بوده که روی پرای گنجیشک من

عطسه کرده بوده..........

گنجیشک کوچک من دلش سرما داره

پراش ولی گرما دارن.

ای وای

من گنجیشکمو می خوام......

............

.....................

.....

..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  |