تبليغاتX
.
برای گاو میش....:

وقتی برای تبخیر نمانده.... آ دم هایی بودند که اگر بودند خوب می بودند....آ دم هایی که باهم خیلی راه رفتند و حالا راهها خمیازه های نقره فام می کشند.....

برای رها......:

دلم گرفته....کاش ۲ دقیقه زودتر زنگ میزدم که باهم بریم بیرون یخ بلرزیم....و وقیحانه بستنی بخوریم...

برای گاهی کمی.....:

فکر میکنی آیا وبلاگ من یک ساله خواهد شد؟

بی شرف چه زود بزرگ میشیم....ووووووی

برای تو.....:

....

..

.

.

.

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

I'll be sorrow tomorrow
With me myself and I
I'll be sorrow tomorrow
Holding myself while I cry
I'll be sorrow tomorrow
While lying sleepless in my bed
I'll be sorrow the next day as one thought haunts my head
And when I finally rest my lids and cease my icy breath
That one thought will exist no longer
That horrible thought of death

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

نفرين به روزگار عظمت دارد اما وقتی جوراب های خود را لعنت می كنيم نبايد توقع داشته باشيم ما را جدی بگيرند...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

من هر روز به بهانه دردهایی که تقدیسشان می کنم این نکته را بهتر در می یابم که شکیبایی مایه توفیق است...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

۳۴ ثانیه قبل از طلوع آفتاب

بیقراری و تشویش

آرامش و سکون

رویای جا مانده از زمان

چشمان باز مانده در رویا

۲۲ ثانیه قبل از طلوع آفتاب

دلمرده گی های دیروز و فردا

آواز رنگ پریده سکوت

هق هق فروخورده خیالی دور

طلوع آفتاب

آفتاب 

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

if i die tonight 

i will go

with

no

regret

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

اشک کو تا دامنم را تکه ای دریا کنم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

 

که می تواند به من بگوید

زندگانیم تا کجا می رود؟

آیا من وزشی در میان طوفانم

یا موجی در مردابی؟

یا شاید که خود من است

این ساقه بی رنگ و سفید

که در بهاران می سوزد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

کتابهایش را فروخت...

                      وقتی که..

                    دیگر...

                            نان..

                                   نبود..

                            نبود. 

..نبود

.

                    نبود                      نبود....

نبود....

..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  |