تبليغاتX
.

 

Addicted to something inside

Addicted to something inside

Addicted to something inside

I AM

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

تو را در جیبهای افکارم پنهانی جاویدان ساختم..

غاز مهربان من که فصل کوچت رسید

... ولی..

برای من ماندی...

ماندی..

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

Life shudders at your thought
every time you're far away
in and out of her rainbow breath
Looks at your half-closed eye
And comes alive again

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

تا حالا شده با یه چشمت خواب ماهی قرمز کوچولو ببینی

با اون چشم دیگت هم دلت واسه خرچنگ کوچولوی مارکوپولو تنگ بشه؟.....

شده صدات مثه غورباغه ای بشه که توی یه چاله آب دارن فشارش میدن؟؟

اگه نه پس برو جلو حالا حالا ها بوق بزن.....................................

(مارمولک پرنده!!!!!!!!!!!!!)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

از افکاره خسته ی یک دوست :

می دانی که خر ها وقتی می روند صحرا کند می روند، موقع برگشتن کف می کنند طوری می دوند که ممکن است صاحب خر از روی خر روی زمین بافتد....

.......

ولی خداییش اگه آدم میخواد خر باشه واجبه که اینطوری باشه..

اگه میخواد اسب باشه باید بدونه چجوری لگد بزنه تو فکه بقیه..

اگه کلاغه باید بدونه کی و رو سر کی طرح کوبیسم بزنه!!

اگه شتره باید یاد بگیره که کوکا بخوره..

اگه آدمه باید یاد بگیره که یه وقتایی آدم نیست...

....

آدم فقط آدم نیست...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

نمیدونم چرا هی خوابه مارمولک میبینم..!!!

آیا کسی دلش برام تنگه؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

Some people never go crazy but truly boring lives they must live

Some horses get sick and tird of being horses and hope to become mocking birds

Some jack-asses pathetically dream of becoming horses running free

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

Emanol is the name of the worm i adore

Emanol

Emanol is me

Emanol is badly me

!!!!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

لیلی به قصه اش بازگشت.

این بار اما نه به قصد مردن.

که به فصذ زندگی.

صدای دور شدن اسبی می آمد....

لیلی دستش را روی قلبش گذاشت...اسب سرکش درون سینه اش دیگر آن جا نبود...

صدای دور شدن اسبی می آمد...مجنون سوار بر اسب تاخت کنان دور می شد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

You know how I feel sometimes when I close my eyes?
I feel as if I'm stalking through the empty dark streets where rain doesn't seem to stop at all. Soaking wet, I whistle The Stones' "I'm out of Tears"
heading through the rain when a little girl with a pair of purple-black eyes extends her hand to give something to me...The thing is a folded piece of paper...As I unfold that I see a blue butterfly with some touches of lemon on her wings...As soon as the raindrops feel her wings, the butterfly comes alive in my hand and hides in the little girl's right eye...She smiles at me and asks me to follow her...I'm so overwhelmed by what happens that I open my eyes while standing in front of a mirror...It's me no longer, It's the little girl smiling back at me...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

اینو یادم رفت بگم...

یه جوجه اردک زشت..

که گریه داره..

چند می ارزه؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

یک دخترخینگی بود...

که اینقدددددررر بود...

که تصمیم گرفت مدتی نباشد..

وقتی برگشت دیگر نبود...

کمکش کنید که دوباره باشد...

بی شرف خیلی تنهاست..

خیلی دلتنگ است..

بی شرف مظلوم است به اندازه ی تمام شکلات هایی که دوست داشته بخورد!!!!...

به اندازه ی تمام شیرجه هایی که دوس دارد بزند در آغوشه.....

....

..

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

خیط خیط خیط !!!!!

دوباره اومدم....

به افتخاره خودممممممممممممممممممممممم......

..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  |