به احترام همه شاپرکا
به احترام همه جوجه اردکا
به احترام همه آدامسای خرسی
به احترام همه شکلاتای هوبی
به احترام همه مورچه های بالدار
به احترام همه پیتزاهای دو طبقه
به احترام همه آدامسای دهنی
به احترام الیزابت آردن
به احترام آمی لی
به احترام همه اون ابتداها
به احترام همه سه شنبه ها
..........
..........
.........
۲۲ بار سرمو می کوبم به مانیتور
۲۲ بار سکسکه می کنم
۲۲ بار دماغمو می خارونم
۲۲ بار ۲۲ تا آهنگ مورد علاقمو گوش میدم
۲۲ بار می گم الووووووووووووووووووووووووووووو
۲۲ بار گریه میکنم
۲۲ بار گریه میکنم
۲۲ بار گریه میکنم
Take me down to the trail of tears
Where tomorrow never knows
A resurrection closer to a
Light I've never known
Play the game existence to the
Living end I go
Take me down to the trail of tears
Where tomorrow never knows
دیشب....
تمام آسمون با همه بزرگیش شد دو تا قطره اشک که سر خوردن و روی گونه های بچه کفشدوزک پایین اومدن...نه به خاطر این که مثل بچه کفشدوزک های دیگه خال خالی نبود...نه به خاطر این که رنگش مثل یک موز کوچولو بود...نه نه...توی دلش دیگه سیانور نبود...همش پر بود از آب انار قرمز قرمز...می خواست توی دستای اون آقا باغبونه خودشو قایم کنه از ابتدا تا انتها...
جوجه تیغی کوچولو هم که دلتنگی های باغبون و اشکای کفشدوزک یادش اومد شروع کرد آهسته آهسته و بی صدا گریه کردن...همه ابرهای عالم داشتند یواش یواش کم می آوردند...باغبونه چشماشو بست و آرزو کرد اونا ابر بشن...چشماش ابر شدن و باریدن...گاهی کمی گاهی زیاد...باغبونه خوشحال بود کسی اشکاشو ندید...کسی آه اونو نشنید...کسی درد اونو نچشید...
بالا رفتیم دوغ بود
پایین اومدیم بازم دوغ بود
به اون سه راه که رسیدیم
همه چیز راست راست بود
قصه ما هم راست بود
کفشدوزک پر
جوجه تیغی پر
باغبون فریادی در سر............
گاهی وقتا
احساس ته دیگی رو میکنی که خیلی توی دیس منتظر مونده ولی همه رژیم دارن!! چه خیط!
احساس کرم خاکی رو داری که از سوراخش بیرون آمده بعد بارون، حالا یادش نیست کدوم سوراخ مال اون بوده!
احساس کفشدوزک افسرده ای رو داری که دکتر بهش تأکید کرده که "باید بهت توجه بشه!" کفشدوزک توی انگورا میره توجه جلب کنه با اون رنگ قرمز بی شعورش بین اون همه ارغوانی...وقتی می بیننش میگن: "آخ کفشدوزک سیانور داره! بندازینش بیرون!"
احساس کشتی شکسته ای رو داری که یهو دور و برش رو دلفین ها میگیرن تا براش یکی از آهنگ های "جورنی" رو هم آوایی کنن...اون وقت یک موج کوچولو که تکونت میده میبینی که ای بابا وسط اسباب بازی های بچه ها نشستی و اونا دارن دستاتو می کشن بری کنار!
گاهی وقتا...
گاهی وقتا...
گاهی وقتا
فقط
دوست
داری
یکی
بهت
بگه
الوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گاهی وقتا
گاهی کمی
گاهی زیاد
چرا بعضی لحظه ها و دقایق نمیتونن مثل پیتزا های دالیا یک خورده کش بیاین...یک خورده لعنتی فقط...تا یک کم طولانی تر بشن؟ آخه کجای این امپراطوری خلقت از هم می پاشه اگه 4 ساعت اندازه یه روز، اصلاً 12 ساعت، اصلاً 8 ساعت، بابا به درک، همون 6 ساعت بشه؟! بهشته به خدا!!!! بذارن برای یک بار هم که شده سرقت ادبی بکنیم و اسم این لحظه ها رو فریاد بزنیم "اشک ها و لبخند ها"....بذارن بریم تمام لوبیا و نخود های دنیا رو کنار بزنیم با دستهامون و یه جای کوچک پیدا کنیم برای نشستن و آرامش یافتن...بذارن تمام بنفش ها و سیاه ها و زرد های دنیا رو با هم قاطی کنیم تا یک وقت از شدت تنهایی قاط نزنیم...بذارن اون آهنگ هایی رو که دوست داریم با هم گوش کنیم در حالیکه فاصله فقط رنگ های مات جادویی خیابونای دهه 60 لندنه....بذارن با جیمز هتفیلد داد بزنیم: "بمیرید، بمیرید، بمیرید شما نکبتی ها".....بذارن با اسی کوچولو هم آوا بشیم و بخونیم: "مرداب غم رها کن، بالی بزن به فردا، این انتهای عشق است، جاری شدن به دریا".... بذارن بریم تا در خونه مارکوپولو و یک مشت قلب گل باقالی بخریم که گل هاش تا آخرت هم پژمرده نخواهند شد...بذارن با دهن پر پیتزا صحبت کنیم و جیغ بکشیم الوووووووووووووووووووو......بذارن گاهی کمی حتی تنها باشیم با هم، از ابتدا شاید...بذارن برن گم شن همشون...بمیرن...نذارن ساعت یک بشه...نذارن طعم اون پیتزای بی ادب رو هیچ نوشابه و غذای دیگه ای بشوره و ببره با خود احمقش...نذارن من وسط اون همه نخود و لوبیا تنهای تنها بمونم و به صندلی ها خیره بشم انگار همه چیز یک خواب بوده...یک رویای عزیز و دیریاب...نذارن تنها بشیم...بذارن با هم باشیم....نذارن....بذارن....ای خدا.............................................
دوس....دوسه.....دو...دوست....دوستت دارم
ببخشین!!!!
..
..
مثه همیشت نازززز خندیدی...
گفتی ماه آسمون که کامل بشه برمیگردم...
نمیدونم هر شب کی ماه رو گاز میزنه نمیذاره کامل شه!!!!!!...
هرکی هست شاید نمیدونه که صدای پاهات که هرگز نمیاد
آروم ...
آروم...
دیوونه ام میکنه....
...
..
"کهنه سرباز تقدیر"
همیشه برات داستان گفتم
از این که چه جوری
مثل یک آواره زندگی کردم
در حالیکه منتظر اون روزی بودم
که دستت رو بگیرم
و برات آواز بخونم
شاید اون موقع بگی
"بیا کنارم دراز بکش و منو دوست داشته باش"
و من با جون و دل بمونم
اما حس می کنم دارم پیر می شم
و آوازهایی که خوندم
در دوردست ها طنین انداز می شن
مثل صدای
یک آسیاب بادی که داره می چرخه
فکر کنم همیشه یک کهنه سرباز تقدیر خواهم ماند
خیلی وقت ها در سفر بودم
به دنبال یه چیز تازه
اون روزای قدیم
وقتی شبا سرد بودن
بدون تو آواره بودم
اما اون روزا
فکر می کردم چشام تو رو همین نزدیکی ها دیده
گرچه کوری آدمو دستپاچه می کنه
ولی میگه که تو این جا نیستی
حالا حس می کنم دارم پیر می شم
و آوازهایی که خوندم
در دوردست ها طنین انداز می شن
مثل صدای
یک آسیاب بادی که داره می چرخه
فکر کنم همیشه یک کهنه سرباز تقدیر خواهم ماند
آره،
می تونم صدای یک آسیاب بادی رو بشنوم
که داره می چرخه
فکر کنم همیشه یک کهنه سرباز تقدیر خواهم ماند
فکر کنم همیشه یک کهنه سرباز تقدیر خواهم ماند
(Deep Purple)
Mine, what does this word signify? Not what belongs to me, but what I belong to you, what contains my whole being, which is mine insofar as I belong to it. My God is not the God who belongs to me, but the God to whom I belong, and so again when I say my native land, my home, my calling, my longing, my hope. If you had not been immortal before, then would this thought, that I am thine, break through Nature's accustomed course.
Speak – I obey. Your wish is a command. Your prayer is an all-powerful invocation, every fleeting wish of yours is a benefaction to me; for I obey you not like a servile spirit, as if I stood outside of you. When you command, then your will increases, and with it I myself; for I am a confusion of the soul which only awaits your word.
.... الانه میاد صبر کن..
خوب چرا درو قفل کردی؟
....آخه می دونم اگه درو باز بذارم نمیاد..در قفل وسوسه ی فتحش بیشتره.
خوب آدرسو بلده؟
.....م م م.....نه!!!!
......ولی
....میاد...
....یعنی قول داده که بیاد...
.....فکر کنم که بیاد....
.....کاشکی بیاد....
......
....
...
.
.
.
.
.
یعنی نمیاد؟
.
.
به این مگسه!!!!
...خوب چشه مگه؟
۲ ساعته که خودشو داره میکوبونه به پنجره که آزاد شه...ولی خره نمی دونه که پنجره کناری بازه!!!!!!..
...
...
!
حتی اگر نخواهی باشی...
فرار کن...
دور تر از یک جیغ نخواهم گذاشت بروی...
همیشه خواهی بود...
....
.
با صد هزار باغ که در سینه داشتم
ای بس بهارها که بهاری نداشتم...
۱: وقتی داره رانندگی میکنه دست راستش رو محکم تو بغلتون بگیرید که دنده رو هم مجبورا با دست چپ عوض کنه!!!
۲:بازهم وقتی داره رانندگی میکنه یه آدامس خرسی بخورید... بطور خیلی رمانتیک سر یه چراغ قرمز شلوغ ببوسینش و آدامس رو به طرز ماهرانه ای رو لپش جا بذارید..اصلا به روی خودتون نیارین...موقعی که رسیدین خونه و دستش به صورتش خورد حتما ازتون قدردانی میکنه!!
۳:اگر ساعت مچی اش رو خیلی دوس داره( ترجیحا با مارک رادو باشه نتیجه بهتره) شب که خوابید ساعت رو بر عکس کنید و به پشت صفحه اش یه آهن ربا بچسبونید.....صبح که بیدار شه از اینکه دقت ساعتش رو بالا بردین خیلی زوق می زنه...
۴:آهنگی رو که ازش متنفره رو سی دی ۱۷ بار پشت سرهم رایت کنید و تو ضبط بذارین...!!! خودتونم خواننده رو همراهی کنید که محشره!!!
۵: صبح که خواست با بوسه از خواب بیدارتون کنه نفستونو حبس کنید تا بنفش پررنگ بشین رنگ پوستتون جذاب میشه!!!!!! اونم فکر میکنه مردین...می تونین جیغشو دربیارین..
۶: روز والنتاین توی کفش اش شکلات بذارین و ظهر با محل کارش تماس بگیرین و بعد از اینکه گفتین عاشقشین بگین جای شکلات کجاست!!!!
۷: همیشه لپشو لیس بزنین!!! و روشو فوت کنین که گرمش نشه!!!!
و بعد از همه ی این کارا بهش بگین که عاشقش هستین حیف که یه کم خلین!!!!
.....
بر شیشه، عنکبوت درشت شکستگی
تاری تنیده بود
الماس چشم های تو بر شیشه خط کشید
وان شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت
چشم تو ماند و ماه
وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه!
من باد نیستم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
نقشی درون آیینه سرد نیستم
اما هر آنچه هستم، بی درد نیستم:
اینان به ناله آتش درد نهفته را
خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره دورم که آب ها
خونابه های چشم مرا نوش می کنند...
Looking through your eyes
Everything reflects blood-red cherries
In chains…
Looking through my eyes
All is but a walking shadow…
یه کارتونی دیده بود که توش یه جوجه اردک زشتی بود....که زشت بود و بود و بود...
تاااااااااا...اینکه.... قو شد!!!!
حالا این جوجه اردکه به امید همون کارتونه هی صبر کرد...
و صبر کرد...
... و صبر کرد..
باز هم صبر کرد...
دوباره صبر کرد....
.........و....
روزی نا گهان از خواب بیدار شد...
و....
........
....
مرغ شده بود!!!!!!!!
...
دوست داشت لی لی کنان.. بخندد ...
دور شود...دور شود.....دور...ش...
دوست داشت به نل بگوید مرا هم با خودت ببر تا با هم پارادایز را پیدا کنیم...
دوست داشت به بل بگوید: تو سگ مهربان سفید نازی هستی..
منو دوست داری؟؟؟
لیلدوی عزیز و قشنگ من
بدجوری دلتنگتم!
بعد از ظهر دلدردی بود
بدون تو!
۲/۴/۸۵
۴:۵۷ صبح
این رنج فزاینده به پایان خواهد رسید
به آینده لبخند بزن قلب من
روزهای هراس گذشت
روزهای اندوه و اشک
لحظه ها را دیگر مشمار
روح من، اندکی صبر
حرفهای تلخ را ناگفته گذاشتم
و خیال های باطل را کنار
به ناچار دور از او بودم و
چشمانم محروم از دیدار
گوشم تشنه شنیدن
نت های طلایی آن صدای مهربان
تمام وجودم و تمامی عشقم
هلهله می کنند روز سعادت را
روزی که تنها خیال و تنها فکرم این است
که محبوبم به سویم باز خواهد گشت!
یک هفته می گذرد از شادمانی که هفتاد سال زندگی و عبادت را یارای برابری با آن نیست...یک هفته می گذرد از حادثه ای که هفتاد هزار ابلیس پلید نیز در برابر عظمت و بی ریایی آن سر بر شانه یکدیگر گذارده و می گریند...یک هفته می گذرد از رویش ارغوان در کوچه باغ های انزوا و سکوت... یک هفته می گذرد از تولد امید در شب طوفانی یأس و دلمردگی...نامش متبرک باد...یادش متبرک باد...عطرش متبرک باد...