تبليغاتX
.
 

"همیشه یک فرصت دیگه هست"

 

اگه تمام زندگیت یک جورایی

تا حالا به کامت نبوده

و تقریبا اراده تو

واسه زندگی کردن از دست دادی

مهم نیست چی به سرت اومده

تا زمانیکه نفس تو سینه داری

همیشه یک فرصت دیگه هست.

 

اگه رویاهات، همه اونایی که پیشت بودن

تباه شدن

معنیش این نیست که بعضی رویاها

واقعیت پیدا نمی کنن

به خاطر اینه که رویاها عجیب و غریبن.

در حالیکه بعید بنظر می رسه

همیشه یک فرصت دیگه هست.

 

سختیها رو گذروندن

فقط یک حالت ذهنیه

چشمها رو بسته نگه داشتن

از کور بودن بدتره.

 

اگه اونجا قلبی هست

که دنبال یک شریک می گرده

برام مهم نیست

که بارها و بارها نادیده گرفته شده باشه

و اگه یک روز همدیگه رو دیدیم

خواهش می کنم منو ترک نکن

چون همیشه یک فرصت دیگه هست.

همیشه یک فرصت دیگه هست.

 

 

"B. B. King"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

آسان تر از تاب آوردن یک درد، تاب دردی دو چندان است:

آیا دلیری آن را داری؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

وقتی کودکی بیش نبودم...

کتابهای عجیبتر از علم رو می خوندم...

یکی بود که همیشه دوسش داشتم...:

Jack The Ripper

اونقدر قشنگ و راحت خانومای خوشگل رو می کشت که دوس داشتم یه بار برم لندن سال ۱۷۷۰ ببینمش...بعد فرار کنم بیام...

فکر کن شب توی کوچه های پر از مه لندن تنها و مستی..

بعد در کمتر از یه ثانیه.....(فلش).....می بینی گردنت گرم شد...

خونت داره روی یقه ات میریزه...

قرمز جیغ شدی...

بعد یه مرد قد کوتاه با لبای گشاد و دندونای زشت با بارونی کثیف سیاه...کنارت میشینه بهت می خنده...

میگه:..... داری می میری عزیزم...

تو می گی: نه!!!!! کی گفته!!!!

میگه چرا !!! خودت نمی فهمی...

تو میگی : نگاه کن من بچه لندن نیستم اشتباه زدی.....گردن من هنوز زود بود که رگاشو بریزه بیرون.....نگاه کن من نه پیراهن بلند کتونی با دامن گلی و لجنی تنمه ..نه جورابای بلند و ضخیم مشکی....من اینجایی نبودم..شلوار لی پامه....MP3 تو گوشمه.....

می گه: آره.... ولی من زدمت داری میمیری...

تو میگی: تو رو خدا برو... من جیغ زدم....اگه اسکاتلند یارد برسه ایندفه گرفتنت...

بعد آماره بد کاره ها میره بالا...

می گه : خوب نه...اینجوری که زشته ولت کنم....

تو میگی: بابا خله!!!! برو من رویا یی بیش نیستم....

می گه: پس لااقل بمیر که من ببینم مردی بعد برم...

تو میگی: ای بابا!!!! خره من که مال این زمان نیستم که بمیرم....تو برو..منم پا میشم لباسامو تمیز میکنم برمیگردم..

با تردید می گه: باشه عزیزم...برو..ولی قول بده یه باره دیگه بیای یه شام مهمون من..می ریم کنار رودخونه تیمز....

تو میگی: قول میدم....بروووو دیگه...

جک میره....

با خودت می گی خوب خواب و رویا بسه برم درس بخونم....

می خوای بلند شی...ولی....      ..................

هیچ خونی نداری.....!

.............

.............

( دوست عزیزی که با نام عشق سالهای وبای من{ Joe the ripper }کامنت می زاری...ممنون از لطفت که منو پرت کردی تو خاطره هام...ولی....

اون ۲۰۰ ساله مرده....اون نباش...حق نداری باشی!!!!! حق نداری.....بذار تو بهشتش آروم بخوابه.......).....

..............

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

"مهتاب"

 

فصلها می گردند و دل غمگین من در حسرت

شنیدن دوباره نغمه خوش آهنگ دلنشین مرغ آوازخوان است

آیا در مهتاب به سراغ من تنها نمی آیی؟

 

نور رنگ پریده، روز دارد می بازد

گلهای ارکیده و خشخاش، سوزان سیاه چشم

زمین و آسمانی که با گوشت و استخوان ذوب می شود

آیا در مهتاب به سراغ من تنها نمی آیی؟

 

هوا دمدار و سنگین است

در امتداد سیل برگردان

آنجا که غازها به سمت دشت پرواز کرده اند

آیا در مهتاب به سراغ من تنها نمی آیی؟

 

خوب، من صلح و هارمونی، موهبات سکوت،

را تبلیغ می کنم

اما می دانم چه موقع زمان عمل است

عزیزم تو را به آنسوی رود خواهم برد

مجبور نیستی اینجا بمانی

می دانم از چه چیزهایی خوشت می آید

 

ابرها ارغوانی می شوند

برگها از ساقه ها فرو می ریزند و

شاخه ها سایه ها یشان را بر سنگ می گسترانند

آیا در مهتاب به سراغ من تنها نمی آیی؟

 

بولوارهای درختان سرو

بالماسکه های پرنده و زنبور

گلبرگها، صورتی و سفید، باد وزیدن گرفته است

آیا در مهتاب به سراغ من تنها نمی آیی؟

 

خزه خزنده و درخشش مرموز

شکوفه های بنفش به لطافت برف

اشکهایم به سوی دریا همچنان جاری است

دکتر، وکیل، رئیس قبیله سرخ پوست

برای گرفتن دزد یک دزد لازم است

زنگ برای که به صدا در می آید، عشق؟ برای تو و من به صدا در می آید

 

نبضم در کف دستم جریان دارد

تپه های نوک تیز از

مزارع زرد با درختان بلوطی که ناله می کنند سر بر        می آورند

آیا در مهتاب به سراغ من تنها نمی آیی؟

 

 

Bob Dylan

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

شب را به ستوه در می آوری...و در عمق سایه ها...تاریکی را به خویش فرا می خوانی...تا از همهمه و غوغا بدور باشی...سکوت را بهانه می کنی...این آغاز گریستن است بر محراب خاموش دلت...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

دختری که سال ها نخوابید...

..............

.......................

.........................................................

نا گهان.......................

.......................................

..................

.........................................

خوابید...

..................خوابید....

.....................خوابید........

................................خوابید.............

................................................خوابید...........

...............................................................خوابید................

................................................................................................................دیگر............................

.....................................................................................................................خوابید.....................

.......    ..............   ....................................    ........................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

"گریه زیر باران"

 

وقتی یک گربه سیاه از تب می سوزد

ناله می کند

وقتی یک سگ ولگرد در شب تنها است

زوزه می کشد

یک زن از فکر مکافات

دیوانه می شود

اما وقتی یک مرد حالش از زندگی بهم خورد

اشک می ریزد.

 

من همیشه خوابهای فردا را می بینم

احساس می کنم با افروختن شمع در باد

وقتم را تلف می کنم

همیشه فرصتهایم را به خاطر

وعده آینده از دست می دهم

اما یک قلب سراپا محزون

نقشی از فرشینه ای تنها می کشد

 

خورشید خود را پنهان می کند

اما در قلب من باران می بارد

 

هیچکس اندوه را نمی فهمد

هیچکس درد را حس نمی کند

چون هیچکس حتی اشکها را نمی بیند

وقتی زیر باران گریه می کنی

وقتی زیر باران گریه می کنی

 

هرگز نمی توانم

تمام آن چیزهای دلپسندی را که چشیدم انکار کنم

بازهم به خاطر آنها بر می گردم

با اینکه به من بی حرمتی شد

می دانم کجا می روم

امیدی به بخشایش نیست

بنظر نمی رسد بتوانم

دوران خوب را از بد جدا کنم.

 

خورشید می درخشد

اما در قلب من باران می بارد

 

هیچکس اندوه را نمی فهمد

هیچکس درد را حس نمی کند

چون هیچکس حتی اشکها را نمی بیند

وقتی زیر باران گریه می کنی

وقتی زیر باران گریه می کنی

 

"Whitesnake"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

It's so hard

When you knock on the door

When you beat on the floor

And you're not sure

If there would be an answer

To ease away the tired pain

Of the final lasting breath.

 

It's so hard

When you can't recognize your rage

When you walk straight into the cage

And you're assured

That the blind guardian

Will give you the key for nothing

But your eyes.

 

It's so hard

When you can't ask why

When you're not even living to die

And you know for sure

That you're the chosen one

To look for star bright pearls

Down the gutter.

 

 

July 26, 2003

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

Loneliness holds me so bad

Every time I close my eyes

In the middle of a blinding dream

Lord:

Am I that strong?

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

راستیم ها...

بچه ها فکر کردین که اگه ۲۳ سالمون بشه چی می شه؟

....

بچه ها من ..

تا هروقت بخوام ۲۲ ساله می مونم..

شماها برنامتون واسه آینده چیه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

ساکت...

خواهش می کنم...

ساکت..

.می خوام یه چیزی بگم.

..اونش به هیشکی ربط نداره دیگه

...آها حالا شد

...ش ش ش ش

 ...آخه مگه چند تا صندوق پنجشنبه رو باید تا ته خالی کرد تا چیز به درد بخوری از توش بیرون بیاد؟ چند تا تحقیق رو باید پنجشنبه به استاد بدیم که به نظرمون دو زار هم ارزش نداره؟ چند تا قوطی رانی پنجشنبه ها بخوریم تا بفهمیم چقدر مزه ش تکراری و خنک شده؟ چند تا بیسکویت رو باید پنجشنبه چپه توی بشقاب چید تا هیشکی میل نکنه بهشون دست بزنه؟ چند تا دلهره و اضطراب رو باید پنجشنبه ها زیر پاشنه کفش های زردمون له له کنیم؟ چند تا پنجشنبه آخه مگه می یاد که دو سه ساعتش مال خود خودمون باشه و ناخونامونم لاک قرمز جیغ بزنیم؟ آخه مگه چند پنجشنبه باید بگذره تا بشه با اشعار فرانسوی فال عشق گرفت؟ ای خدا این احمقا رو باش! بگین ببینم شما ببو گلابیا، چند تا پنجشنبه دیگه فکر می کنین بیاد تا بشه تمام دنیا رو تو یه اتاق کوچیک دید و دیگه هیچ آرزوی دیگه ای هم نداشت؟ چند تا از این ساعتا مگه قراره پنجشنبه ها برگردن تا دوباره همه اون آیینه شکسته ها وصله بشن و تمام اون عشقا جسارت رویارویی با هم رو داشته باشن؟ خاک تو سرتون...بکارت چند پنجشنبه باید از دست بره تا فهمید روزها دارن عاقل و بالغ میشن؟

می دونم که نمی دونین...

عمراً اگه بدونین...

خنک تر از این حرفا هستین...

اونی که می دونه.....

اونی که می دونه...

اونی که می دونه بیست و دو لحظه است که نخوابیده......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

گیتاریست بدون دست...

بالرین بدون پا..

نقاش کور....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن...

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترین سرود ها را؛

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند...

 

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

گاهی وقتا به ماه زیاد نگاه می کنم...حالمو عوض می کنه...دردامو ازم می گیره و سبکم می کنه...اما ماه دیشب برای درد کم کردن نیومده بود که لامذهب! درست وسط مهتاب...تو اون همه نور...داشتم راهمو گم میکردم...تازه بی خیال هم شده بودم...می گفتم به درک بذار گم شم...بذار دیگه نه هیشکی نه حتی خود من هم دستم بهم نرسه..........................

رو خامه های زرد و خوشگل کیک هم دیگه هیشکی ننشسته بود.....همش بوی دود میومد از اون دور دورا...صدای پا میومد از توی کوچه ها....یه نفر داشت با هق هق فرهاد می خوند:

"یه شب مهتاب...ماه میاد تو خواب....منو می بره....کوچه به کوچه......."

جوجه ای که گاهی کمی از این دنیا دلش می گیره اما می گفت "این مهتاب داره اونو میبره ها!!! داره میره ها...این مهتاب.................."

نمی دونم چی شد یه هو...تمام رگهای دنیا یه هویی باز شدن...خونی می بارید از آسمون...باران سرخ خبر از بکارت آیینه ها داشت...مهتاب داشت ذره ذره توی این سرخی اسطوره ای گم می شد...نور که رفت او را دیدم که در انتهای کوچه همچنان برای ماندن و نرفتن بی تابی می کند...دستم را دراز کردم...به سویم پرواز کرد.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

به رامی میگم...

و کسی دور میشود.....

و کسی!!!!!

کوله پشتی مو میگیره... می گه: فقط چون به رنگ لباسم می یاد!!!!!

و...

دور میشود....

بعد دوباره با همون خندهای که دندونه ۳۴ ش هم دیده می شه برمی گرده...!

جدی میگم!!!

پسله خوفیه......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

میتونی با چشمای بسته پیانو بزنی؟

نه؟؟؟؟؟

نگو نمیتونی چون چشمات بسته است...

بگو ..نمی تونم....

چون...

 پیانو نداریم..

باشه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی می نویسم.

از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه ای که نمی دانستم مفهومش چیست.

نامه ای که معنایش را تنها در چشمان تو می یافت.

من هیچ گاه بیش از سه جمله اول این نامه چیزی ننوشته ام:

هیچ باوری نداشتن. منتظر چیزی نبودن. امید داشتن به آن که روزی اتفاق بیفتد.

کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.

تو همیشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی.

تو همیشه غیر منتظره بودی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

The sympathy in my mind is growing cold
Life is like the burning sand so I'm told
The time is coming near when solitude appears
Take the chains of oppression away

Through the sands of time I'm marching on
The blistering rays of hate strengthen me
The violent mass has shown my destiny
Does all of this justify the rage inside

The desert rain is changing me
It's called on me to rise

A world of hate and malice
Yes, that's the way it seems
The hour glass is running out
The serpent rides with me

We shall rise and conquer
Crushing all that's weak
All that's light is burning out
The serpent rides with me

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

بیست و دو آیینه

در برابرت می گذارم...

ابدیت

در هیئت تو

به من

لبخند می زند

 

شمعی در دستم

بیست و دوبار

از عرض استخر می گذرم

تا غم غربت

از یادم نرود

 

بیست و دو درخت خشکیده را

در اعماق زلال چشمانت

خواهم نشاند

تا نطفه امید نخشکد

 

بیست و دو بار

خود را

به آتش خواهم کشید

تا برای بیست و دومین بار

آتش ابراهیم

گلستان شود

 

بیست و دو بار

نامت را فریاد خواهم زد

تا درختان جنگل از اشتیاق

به استقبال برگریزان بشتابند

و آهوان بی جفت

از تنهایی خویش

هراسان شوند

 

بیست و دو بار

خواهم گفت دوستت دارم

تا در طلوع واپسین

بیست و دومین ستاره

قلب کوچکت

خالی از هرگونه تردید باشد.

 

بیست و دو

تنها بیست و دو ثانیه از

لحظه هایت را به من بده

تا برای بیست و دومین بار

در آغوشت

مرگ را

در بر گیرم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

دیشب تمام شاپرکای سیاره شازده کوچولو بستنی دایتی می خوردن...

دیشب همه جوجه اردکای زشت دنبال شلوار جین آبی با مارک ایزی می گشتن...

دیشب هر جوجه تبغی رو که میدیدی یه دونه سشوار دستش بود تیغاشو سشوار کنه...

دیشب تمام ماهی قرمز گنده های باغ یکی مونده به بهشت آهنگ "فرندز ویل بی فرندز" فردی مرکوری رو می خوندن...

دیشب ستاره های کوچک و فراموش شده دریای انتظار خواب ساحل رو دیدن....

دیشب من خیلی خوشحال بودم...

دیشب اون خیلی خوشحال بود...

دیشب ما خیلی خوشحال بودیم...

سفر حتی برای لحظه ای...لحظه حتی برای نفسی...نفس حتی برای فرصتی...فرصت حتی برای رخصتی......................................................................................................................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

باد اسب است:

گوش کن چگونه می تازد

از میان دریا، از میان آسمان.

...گوش کن

چگونه دنیا را به زیر سم دارد

برای بردن من.

مرا در میان بازوانت پنهان کن.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

یه وقتایی از ته دل بخند...

به انگشت شست پات که از جورابت مونده بیرون نگاه کن.....

بخند!!!

به اون مامانی که بچه اش توی یه مهمونی خیلی مهم دستشو کرده تو دماغش...هر چی هم  جز و پر می زنه که نکنننننننن.. فایده نداره.....

بخند!!!

وقتی داری می رقصی ..می خوری زمین....چیکا کن؟

بخند!!!

وقتی داری لکچر می دی سکسکه ات می گیره..چی؟

بخند!!!

وقتی بستنی قیفی خریدی یکدفعه همش قالبی افتاد رو کفشت...

بخند!!!

وقتی بهت سوالهای امتحان رو داده بودن رفتی دیدی سوال ها عوض شده...

بخند!!!

وقتی دلت تنگ می شه ..

بخند!!!

وقتی دلت درد می کنه هم...

بخند!!!

وقتی دست و پات شکست هم ..

بخند...بخند...ها ها....بخند....

اون وقته که همه باورشون می شه که تعطیلی ..

بعد هر کار دوس داشتی می تونی بکنی..!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

آقای امیری عزیز....

دیروز... دوست داشتم تموم نشه برگشته بودیم به جلسه اول سال ۸۱...

بستنی که بچه های خسته با هم خوردن از یاد هیچ کدوم نمی ره...این گروه از هم پاشیده با هم جمع شدن...خندیدن...بغض کردن.....

.....

من که اینقدر مثبت می نگرم که دارم ضربدر میشم...اگه هوا بذاره!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

چرا میون این همه انسان که هینجوری از سر و کله آدم بالا می رن یکی پیدا نمی شه که بتونه دست تو بگیره؟ چرا میون این همه پرنده فقط و فقط مرغابی ها باید دریاچه رو ترک کنن و هیشکی هم نتونه پیداشون کنه؟ چرا باید هر لحظه واسه حق خودت بجنگی و ذوب بشی؟ چرا باید دستی رو که می تونه رنگا رو عوض کنه همین جوری وسط هزاران دست دیگه ول کنی و هی چشات پر اشک بشه؟ چرا باید آدم برای خلوت کردن با نفس خودشم از زمین و زمان اجازه بگیره؟ چرا نشه آدامستو که دهنی هم شده  با تمام وجود تقدیم کنی به هر کی که می خوای؟ چرا الان این همه سوال دارم؟ آقا معلم میشه جواب بدین لطفاً؟ 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

پشت یه کامیون نوشته بود:

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت!!!!!!

این تو رو یاده چه حیوونی میندازه؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

....

به جز یکی شون..!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

دیشب یه کفشدوزک قورت دادم ..

ولی..

نمردم..

امشب می خوام خربزه با عسل بخورم..

پایه ای؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

....

گفت:

حس می کنم دیگه

دنیا تحمل حمل منو نداره...

تنهایی هام مثل موم چسبیده بهم...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

همیشه آرزوم این بود...

از کودکیم خاطرات هزار رنگ دارم...

همیشه آرزوم این بود...

دلم برای جوجه عقابم تنگ شده...بی شعور دوستم داشت ولی اینقدر بزرگ شد که خطرناک شد..!

همیشه آرزوم این بود...

دلم برای آیلین وقتی هنوز ابروهاشو بر نداشته بود تنگ شده...

همیشه آرزوم این بود...

مانا خوب بود...ولی تاخیر فاز بدی داشت...!!!

همیشه آرزوم این بود...

با خندان تو پارک نیلوفر ساندویچ کالباس با سس آندره می خوردیم..

همیشه آرزوم این بود....

دلم هوای زرشک تازه کرده...

همیشه آرزوم این بود....

که کاش یک اسب داشتم..

حتی هرچند کوچک...

حتی در ابعاد یک خر...!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

When I was born, I was Black, When I grow up, I was Black, When I go in Sun, I'm Black, When I'm scared, I'm Black, When I'm sick, I'm Black, And when I die, I'm still black... And you White fellow, When you were born, you were pink, When you grow up, you were White, When you go in Sun, you are Red, When you cold, you are blue, When you are scared, you are yellow, When you are sick, you are Green, And when you die, you are Gray... And you call me colored???......... This poem was nominated poem of 2005; written by an African kid.,amazing thought isn't it

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

توی ماشین نشستی..

هوا زمستونه..

شیشه بخار گرفته..

حوصله ات سر رفته...

چیکا می کنی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

آقای امیری امروز می گفتند:

چرا همه ناراحتید؟

درسته یکی از بهترین ۴ سالهای عمرتون گذشت....ولی ۴ سالهای دیگری خواهد بود...

....

خواهد بود ولی اینطوری نخواهد بود!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

.....

.............

..................................................................................................................................................................

اصلا سعی نمی کنم بدونم چی نوشتم.....

اگه فردا بیای قول می دم بهتر باشم..

ولی امشب نه...

امشب خیلی خوشبختم...امشب نه...!!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

وقتی با آدما صحبت می کنی ...

با خیلی خاص هاشون که ارزش دارن...

تو چشماشون نگاه کن...

ارزشش رو داره...!

می گم ارزش داره چون اقیانوس های عمودی می بینی...

چون بوی ابر می یاد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

اون آقا زشته هست...یه گوشه ای رو خامه های کیک تنهایی می شینه...پاهاش تکون می ده..یه قسمتی آفتاب..یه قسمتی سایه....چشماش تو آفتاب خیلی زشت و معمولی اا............روی هم رفته.نگاش می کنی می گی:".....چقدر هرگز خاص!.."...همون همون آقا زشته...!!....اسمش و دقیق نمی دونم...بهش میگن هرمان......یه بار هم یکی صداش زد:"...هسه کجایی؟؟؟؟"........از کنارش رد شدم.....می خواست پا لنگی بندازه......گفتم...:مگه من چند سالمه؟؟...موهام بلنده....خودم که بزرگ نیستم....22 سال بیش ندارم..!!!!

عینکش و برداشت .......یه کم نگاه کرد........یه کم سکوت داشت........انگار به شب فکر می کرد..می گفت:......

"...روزی خواهد رسید که از تمام آنچه که زندگی ام را با غصه و اندوه در هم پیچیده و بارها تمام وجودم را با دلتنگی فرا گرفته است...چیزی باقی نخواهد ماند.روزی آرامشبا آخرین خستگی از راه خواهد رسیدو زمین مادرانه مرا به موطن اصلی ام باز خواهد گرداند.این نه پایان که تولدی دوباره خواهد بود...خواب سبکی که درآن پیری و پژمردگی به اعماق زمین فرو خواهد رفت.و جوانی و طراوت تنفسی تازه آغاز خواهد کرد."

..........................

.....................

..............

..........به نظر تو لازم بود این ها رو بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا..........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

بابا بلند شو یه کاری کنیم دیگه...

اگه نه...

من از زندگی می میرم.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

زنگ زدم خونه گاهی کمی....!!

گوشی رو برداشته می گه..

نیستم خونه...!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

نیمه شبی..

وقتی..

ساعتی..

روزی..

حتی لحظه ای..

...

به فکر من باش....

..

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

می شه گاهی اوقات یکی ۲ تا کتاب نخرید...یه عالمه خرید....

به شرطی که یکی باشه که کمک کنه...!!!

می شه هم وقتی غذا می خوری زیتون از کسی قرض بگیری....

می شه فکر کنی داری پرواز میکنی وقتی نشستی....

......

می شه بازم فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

 

ظهری دلم گرفته بود ..

"گاهی کمی" اون ور خط نشسته بود.هشت تا گوجه سبز داشت...دلم خواست....بهش گفتم آهنگ گوش کنه تا من برم گوجه سبز بیارم.دقیقا هشت تا!!...اون هم آهنگ گوشی ای  رو گوش کرد که روی میز شیشه ای مونده باشه..من هم به جای هشت تا یواشکی چهارده تا آوردم..............هییییییچچچچچی...........نمی گفتیم....فقط گوجه سبزهامون می خوردیم!!"گاهی کمی" میگفت حالا که آلبالو نداریم چه خوب که گوجه سبز می تونیم بخوریم!!!...تا این که اون هشت تاش و تموم کرد ولی من هنوز داشتم می خوردم!!!!

بعدش مثل یه ماهی که تو آب خوابش برده باشه....اینا رو می گفت که:

".....چی بنویسم؟؟...همه چی رو نقطه گذاشتی بردی سر خط........... ...

.!!!!مال خودم به کسی چه!!!دلم می خواد گریه کنم ...دلم می خواد نه! ..دلم می خواد جیغ بزنم.....شب ها زیر پتو پسته بشکنم همش رو هم خودم بخورم!!....اصلا به من چه...به تو چه...ما رو به این خیال ها چه!!؟.........می دونستی فقط یه شب یه شب از ماه کوچیکترم؟؟می دونستی اگه شب ها یه کم زودتر بخوابم شاید یه وقتی شدم ماه؟؟؟.......بعد از کنار پرده..از همون گوشه ی شیشه ی شکسته ی اتاقت می تونم ببینمت بدون اینکه ببینی منو!..می تونم بتابم بهت بدون اینکه حس کنی منو..میتونم بشم مهتاب خونتون بدون اینکه ازم بخوای!!.می تونم ناز کنم پلکات بدون اینکه بیدار شی......یه شب فقط یه شب از ماه کوچیکترم.!!.می دونستی اگه اون وقت بیام پایین بشینم پشت پنجره ت هیشکی منو دعوا نمی کنه؟؟؟....تازه آسمون ها ازم تشکر هم می کنن!!!........................................موضوع اینه که واقعی نمی شه ...نمی شه چیزی و داشت...یا باید توبشی خاطره..هر روز برقصی تو کله م...بشی صدا بپیچی تو گوشم....بشی نگاه بلرزی رو موهام......یا باید بشی عکس بشینی تو چشام...یا بشی کلمه های پاره پاره رو کاغذ هام...............یا هم این که من بشم ..آب...بنوشی منو...بشم خنده نقاشی م کنی....بشم سیگار دودم کنی....بشم یه صدای نمناک موسیقی و ببوسم گوش هات و.............بشم ماه بیام دزدکی ببینمت...دزدکی نگات کنم...دزدکی  دزدکی  دزدکی عاشقت باشم...دزدکی با یه زبونی بگم....بگم....:"دوست دارم..".........اون موقع تعجب نمی کنی که هر سی شب و گاهی سی و یک شب ماه..مهتاب تو خونه ی شماست؟؟؟؟؟؟!!!!...حس نمی کنی نجوم و همه چی بهم خورده؟؟...................فکر نکنم!....خواب خوابی....!!..می بینی ..انگار..این همه یه بازی ..یه بهانه اس.......همه واسه اینه که بریم نگیم چی بود؟...چی شد؟...پله ها خسته شد!!!!......................".

.......................................

........................

.................

..........

......

...

.

من هم دیگه گوجه سبز هام تموم شد......بیا بخوابیم.............

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

تو استعداد اینو داری که از روی احساسات من بپری؟؟؟؟؟

چی گفتی؟؟؟؟

ها؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  | 

جای رامی خالی....

بچه ها به احترامش دنده معکوس می کشیم.....

قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژ

ااااااااوووو

بنگگگگگگگگگگگ

تصادف کردیم چرا..

بچه ها چه مردیم!!!!!!!.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .  |